در دنیایی که دریا آن را اداره میکرد ،اولین قانونی که فابل آموخت،این بود که به کسی اعتماد نکند.او چهار سال در انزوا زنده ماند تا روزی بتواند پدرش را پیداکند؛مردی که امپراطوری تجاری اش را برپایه ی رقابت های بی رحمانه و راز های تاریک بنا شده است.فابل برای عبور از دریا ،با وست معامله میکند، اما خیلی زود درمی یابد که این تاجر جوان، آن کسی نیست که بنظر می رسد. و هرچه به پدرش نزدیک تر
می شود،در شبکه پیچیده تری از دروغ و خطر گرفتار می شود.هر چهره ای یک نقاب بر صورت دارد و هر دوست، دشمنی بالقوه است. فابل در این دنیای پر دوز و دروغ باید بفهمد دشمن واقعی کیست،پیش از آنکه دریا او را برای همیشه در خود غرق کند..